تو همین یه ساعت ۱۰۰ دفعه به خود کشی فکر کردم. به پوچی رسیدم.
کی فکرشو میکنه که یه دانشجوی موفق ؛یه دختر همه چی تموم(البته به نظر دیگرون) کارش به اینجا ها بکشه !
راستشو بخوای خسته شدم مثه یه پرنده ی زخمی خودمو به نرده های قفس می کوبم شاید راه رهایی رو پیدا کنم
از این زندگی از این دنیا از این ادمای دروغ گو و هوس باز از این عشقای ساعتی از دخترا از پسرای دور و برم از این همه کثافت کاری و خیانت خسته شدم .
واقعا خسته شدم! دلم خوش بود که تو این دنیا کسیو دارم که درکم میکنه ِکه دوسم داره ولی چی بگم که اونم ندارم
همیشه به کار خدا می مونم ! وقتی میبینم همه از من خوش شانس ترن ؛هر چی نداشته باشن یکیو دارن که براشون دلتنگ بشه ؛که نگرانشون بشه ،که اگه قهر کنن یکی هست که نازشونو بکشه از خودم از این عشق دروغی بدم می اد ! نمی دونم چی بگم نمی دونم چیکار کنم
من خیلی تنها م
همه چیمو به پای یه نفر که میگه عاشقمه گذاشتم ولی میدونم که خودشم معنای عشقو نمیدونه .
بارها تو خیالم زندگیمو بدون اون متصور شدم رفتم جلو که بگم دیگه نمیتونم و این عشق و رابطه رو نمیخوام ولی نتونستم .
بی عرضه شدم راستشو بخوای ! یه ادم بی انگیزه که روزای تکراریشو بدون هیچ امید و عشقی سپری میکنه!
میخوام بمیرم. من نه دنبال عشق جدیدی هستم نه چیز دیگه ! از زندگی کردنم خسته شدم !
من نمیتونم تکیه گاه کسی باشم خودمم نمیتونم به کسی تکیه کنم تو این دنیا !
تورو خدا اگه نوشته های منو میخونین از خدا بخواین که عمرمو ازم بگیره ،هدیه بده به کسی که واسه لحظه لحظه ی زندگیش برنامه داره!!!

